بهار نود وسه
سلاااااااااااااااام صد سلااااااااااااااااام
برامد باد صبح وبوی نوروز به کام دوستان وبخت پیروز
مبارکبادت این سال وهمه سال همایون بادت این روز وهمه روز
مامان جون این روزها اصلا حوصله ندارم نمیدونم چه مرگمه
بالاخره سال جدیدوپربرکت با بهارنو وشکوفه های سیب وزردالو هلو بادومش رسید
مامان اگرچه بزرگتر بامزه تر شدی ولی شیطونی هات بیشتر شده 
عید خداراشکر خوش گذشت مسافرت نرفتیم روز اول عید رفتیم خونه بابابزرگی اونجا با دختر عمه محیاوپسر عمه علی وامیرعلی حسابی آتیش سوزندی بهت خوش گذشت
بعدش سوم عیدامیر وحامد پسر های دایی حمیداز شمال اومدن شهرمون خوش بودی اخه دوست داری دور برت شلوغ باشه گرچه اخر های عید یه اتفاق ناگوار واسه زن دایی جونت افتاد مادرش پر کشید رفت پیش خدا واقعا براشون خیلی سخته وناراحت شدیمو دلمون سوخت انشالله خدا به زن دایی وخاله شراره صبر بده جای مادرش تو بهشته ازون مامان های خیلی مهربونی بود
سیزده بدر هم سر باغ دایی جون ولی بودی با خاله وحانیه معصومه گرچه بهت خوش گذشت ولی ما دل ودماغ نداشتیم بخاطر مامان زن دایی
اخری هم پسری مامانت مجبور شد بعد18روز تنهات بزاره برسرکار ..................... وااااااااااااااا خدا چقدر سخت بود دوباره جداشدن از یه فرشته کوچولو چقدر درکنار هم بودن لذت بخشهههههههه
انشالله عکس هاتو بعدا میزارم
عکسسسسسسسسسسسسسسسسس
سفره هفت سین مامان

مامان به قربون خندت گل وجودم
پسری روز سیزده بدر توباغ دایی جون



بهار نود وسه
